آرزو...

«یا لطیف»

دارم سلانه را گوش می‌کنم!

 .

2hmg840.jpg

.   

علیزاده با هر زخمه‌ای که به سازش می‌زند، دیوانه‌ترم می‌کند. انگار کسی دلم را میان دو انگشت‌ش گرفته ‌باشد و برقصاند. هی بی‌تاب‌تر می‌شوم، بی‌قرار تر... می‌خواستم با دامن آبی....

.

***

.

دوستانم خواسته‌اند از آرزوهای محالم بگویم، هر بار که به آرزو فکر می‌کنم یادم می‌افتد: ما کل ما یتمنی المرء یدرکه... هزار نقش برآرد زمانه و نبود، یکی چنان که در آیینه‌ی تصور ماست. من آرزویی ندارم چه برسد از نوع محالش. تنها یاد گرفته‌ام دعا کنم و ایمان دارم که همیشه قرص ماه مماس قنوت دست‌های من است. حالا هم می‌خواهم پناه ببرم به سجاده‌ی صورتی‌ام و از حضرتش بخواهم که ربّنا أعطنا حُـبّنا کفاف یَومنا...

 

/ 15 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا

[لبخند] برای من هم دعا می کنی؟!

امیدرضا

یا سلام با یک غزل به روزم. باتوجه به اینکه دیگر بعید است من ( و برزویه) به انجمن ادبی اشراق برویم، تنها از این راه می توانم با بعضی از دوستان تبادل نظر کنم. خوشحالم می کنید اگر سری بزنید. با احترام_امیدرضا

فرزانه

لذت می برم از این همه ایمان. تو برای من همیشه مثال زدنی هستی. نمی دانم چه کارم کرده ای که در ذهنم اینهمه خانه کرده ای .

تقی دژاکام

سلام چون مثل همیشه و تمام عمر "دیر رسیدم" هر دو روزنوشتت را با هم خواندم و یک چیز برای هر دو می نویسم : "هجرانی" علیزاده را از دست نده ! [گل]

فرزانه

زودتر بنویس. جواب دلم را چه بدهم.

مهتاب ترین

فاطمه جون اینقدر آرزو نکردی به این روز افتادیم دیگه....یعنی تو افتادی...!!! می دونی که من و فائزه وضعمون خوبه....آآآآآآآآآ[چشمک]

نگارنده

انگار کسی دلم را میان دو انگشت‌ش گرفته ‌باشد و برقصاند. کاملا با این حس موافقم! کاش کسی مدون میکرد ین دانش موسیقی رو که چرا و چگونه اینچنین؟! راستش چندان نمیفهمم بی آرزویی رو! بی آرزوی محال بودن رو بهتر درک میکنم ... [گل]

سمانه

بیا! آخر، چند از ما دوری و بیگانه و در میانِ تشویش ها و سوداها؟

...

آي عشق چهره چي چي ات؟؟؟ پيدا نيست

ندا

بچرخ... برقص يک نفس... آرام بی صدا پر شور... تب کن... برافروخته شو... دست برندار... پا عقب نکش...