به کجا چنین شتابان؟!

«یا لطیف»

قبول! تو از من خیلی عاشق‌تری. پاک‌تر. اصلاً همه‌ی خیلی‌ها مال تواست! و فقط یکی سهم من! من از تو خیلیغریب‌‌ترماویس!

من! جوان قرن‌های دور از او!

نه رویش را دارم٬ نه بویش را. نه حتی تصویر کامل او را!

انگار کن که من بیراهه‌ای را رفته‌ام... حتی تا انتها!

اویس من  خیلی دورم. کسی از نسل غریب. نسل گریز پا!  کجاست زمزمه‌ی محبتی که مرابهمکتب بازآورد؟ 

 ***

بعضی از آدم‌ها را خیلی دوست دارم به خاطر تلنگرهایی که گاه گاه می‌زنند، کسی برایم نوشته:

«داشت گریه‌ام می‌گرفت، نه برای این که دورم، نه، نه برای این که احیاناً موسیقی دلربایی شنیدم، نه... برای این پارادوکس عظیمی که همه نسل تو رو فرا گرفته و این چنین ازش غفلت می‌شه...  و این بذر سیاه کی همه نسل تو رو سیاه بخت کنه خدا می‌دونه ؟

تعجب نکن، سخن من همیشه تند و تلخه! چه باک غمی نیست چیزی رو که باید گفت حذری نیست...  

یه نگاه به همین بازتاب نظر خودت در زبان ادبیات روز بینداز. همه چیز مبلغ سطحی بودن و غیر جدی بودن است.* همه کس تو را به دانش غفلت دعوت می‌کنند. بگذریم الان دیگر حوصله ادامه ندارم...»

 ولی من گریه کردم... برای خودم و نسلم... خواستم بگویم نسل من بر باد رفته، دیدم همه‌ی نسل‌ها بر باد رفته‌اند...  

/ 15 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باده فروش

بـــــــیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خیالش آبجی !

باده فروش

چیه حالا مگه چی گفتیم اونجوری نیگا می کنین ؟! شوما خودت چپ و راس تیکّه بار هم نسلیات ما میکنی ما یه بار این جورکی نیگا کردیم جون آبجی ؟! نه دیگه ! هی خودآزاریشونو به جوونای ِ بدبخ سرایت می دن هِی ! وااالله !

امیر

حالا دیگر مادران همه ی دعاها را فراموش کرده اند و بچه ها هر شب خواب می بینند غریبه ای ناشناس تمامی عروسک هایشان را خواهد سوزاند تعبیر دلواپسی های دریا را هم فقط دخترک محزون گریه می دانست که آن هم سال ها پیش بی خبر از چشمان مضطرب آینه گریخت باور کنیم، دیگر برای تلفظ ساده ی بسیاری از کلمات خیلی دیر است همان روز که واژه های مهربان بی اعتنا از کنار روئاهایمان می گذشتند باید می فهمیدیم که به زودی برای سرودن یک ترانه ی زیبا خیلی چیزها کم خواهیم داشت .

لیلا

سلام [گل][ماچ]

-

خوشم نمیاید از اینهمه یأس ... و السلام علی سیدنا ..

محمد معماریان

آن روی و بوی که اویس و نبی از ورای فرسنگ ها فاصله به اشاره قلب می شناختند... ما هم می توانیم از ورای قرن ها فاصله به اشاره قلب بشناسیم...

پسر همان مادری که روزی در قطاری همسفر بودید

سال عوض شد ( راستی مبارکتان باد ) اما من همانم . همان که قلم در دستانش از ناتوانی به گریه می افتاد همان که تمام حرف هایش گره ی شده گلو گیر . وای به من عینک ازلی ام که از پشتش همه را سرخ میدیدم دیگر نمیتوانم جلا بدهم . کدر شده ام . زمستان به آن بزرگی بهار شد شگفتا که کی خواهد شد زمستان شک های مرا بهاری فرا رسد . اگر به یاد متروکم در ذهنتان چراغی افتاد بدانید که من در حال باخت قمار عاشقانه ام هستم . مرا دچار شدن به احسن الحال آرزو کنید .

فاطمه

آقای بروزیه سلام... مدت‌ها بود که هیچ کامنتی اینقدر خوشحالم نکرده بود... ممنونم از لطف شما در ضمن: خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر [گل]

پسر همان مادری که روزی در قطاری همسفر بودید

اگر وقت کردید ببینیدم : http://hbiglari.blogfa.com