کتاب بازی

«یا لطیف»

 سوسن عزیز به بازی کتاب‌های نخوانده دعوت‌م کرده، هر چند شرکت در این بازی، برای منی که بیشتر از آن‌که کتاب بخواند کتاب می‌خرد کار ساده‌ای نیست ولی به دیده‌ی منت، می‌پذیرم. 

کتاب‌های کتابخانه‌ام دو دسته‌اند: یک دسته را تنها می‌خرم که خریده باشم، یک جور اعتیاد است شاید، برای خواندن‌شان عجله‌ نمی‌کنم ولی اگر جای‌شان توی‌ قفسه‌ام خالی باشد آرام و قرار ندارم. دسته‌ی دیگر کتاب‌هایی هستند که برای خواندن‌شان بی‌تابم، معمولاً بخشی از آن‌ها را در کتاب‌فروشی می‌خوانم و تا تمام‌شان نکنم توی قفسه نمی‌روند. کمتر اتفاق می‌افتد کتابی را نیمه کاره رها کنم ولی با این حال چند تایی هستند که هنوز توفیق نیافته‌ام تمام‌شان کنم: 

از تاریخ جنون، میشل فوکو، فقط 100 صفحه‌ی اول‌ش را خواندم، دنبال مفهومی می‌گشتم که آنجا نبود، رهایش کردم!

به خاطر نخواندن معرفت‌ و معنویت، دکتر حسین نصر، عذاب وجدان دارم. آن روز که می‌خریدم‌ش، آقای وحیدی هم قصد خریدش را داشت و چون تنها همین یک جلد مانده بود آن را به من داد. من که هنوز نتوانسته‌ام این کتاب را بخوانم ولی اگر ایشان هم‌چنان مشتاق خواندن‌ش باشند حاضرم دو دستی تقدیم‌شان کنم. 

تو مرا نمی‌فهمی، تو هم مرا نمی‌فهمی، دبورا تانن، این کتاب را برای بررسی گزاره‌های منطقی و اخلاقی‌ش خریده بودم، چند بار هوس کردم که آن را بخوانم‌، ولی هر دفعه خیلی زود انگیزه‌ام را از دست دادم! کتاب خوبی است، دیر یا زود باید بخوانم‌ش. 

دو دوره از مجموعه‌ی 5 جلدی شاه کشی، ناصر پویان- محمد تقی سرمدی، در کتابخانه‌ام خاک می‌خورد. فقط یک‌بار عکس‌هایش را نگاه کرده‌ام، اگر کسی دوست داشته‌ باشد می‌توانم هدیه‌اش کنم.

چهار صد بیت از گلشن راز  ِ شبستری را خوانده‌‌ام، حال و هوایش خاطره‌هایی را برایم تداعی می‌کند، جای خالی‌ عزیزی را به رخم می‌کشد، فعلاً توان ادامه‌ دادن‌ش را ندارم اما دوست دارم روزی هر هزار بیت‌اش را حفظ کنم. 

راستی رفیق! آن روز که خواستی گلشن بخوانم می‌دانستی این‌طور گم می‌شوم توی خاکستر خیال؟! 

آناکارنینا، تنها رمانی‌ است که نیمه کاره مانده! 

تعدادی از کتا‌ب‌های جبران خلیل جبران و پائولو کوئیلو هست که اغلب هدیه گرفتم‌شان ولی هنوز فرصت نشده تا بخوانم. 

نامه‌های سیمین دانشور و جلال آل احمد، شازده‌‌ احتجاب، هوشنگ گلشیری؛ باد‌های غربی، مراد فرهادپور... از جمله کتاب‌هایی است که در حال حاضر دارم می‌خوانم. 

نوشتن با دوربین، پرویز جاهد؛ ریشه‌های رمانتیسم، آیزایا برلین؛ طبقه‌ی همکف، یوریک کریم مسیحی، زوربای یونانی، نیکوس کازانتزاکیس؛ خانم دالاوی، ویرجینیا وولف؛ زمان و حکایت، پل ریکور... منتظرند که به زودی بخوانم‌شان... 

آرزو دارم روزی فصوص الحکم ِ ابن عربی و الاسفار الاربعة‌ی ملاصدرا را، از بای بسم الله تا تای تمت، نزد استاد بخوانم، حسرت کلاس‌های استاد آشتیانی بدجور به دلم مانده...  

دوستان خوبم: پنجمین فصل تمام سال‌ها، بوی کاغذ، زمهریر اندیشه و وب‌نگاشت را به این بازی دعوت می‌کنم.  

/ 17 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هادی وحیدی

چشم عزیز...اما من به زیبایی شما نمی توانم در این بازی , ایفای نقش کنم. از نظر لطف شما که "در اتاقی از آن خود "بود ,بی نهایت ممنونم. با تمام احترام ودوستی

سوسن جعفری

مرحبا!

دو عشق ..

بسم الله در خیمه نشسته اند .. دوتایی .. چشمها بیشتر وقت به زمین دوخته شده .. از آن چشمهایی که خیره می شوند به نقطه ای و خیال می رود به سمت خاطرات .. گاهی به هم نگاه می کنن .. آخرین شب است دیگر .. هردو خوب می دانند ... یک به یک خاطرات را مرور میکنند .. روز وفات حضرت رسول .. شاید زجرآورترین لحظه ها، لحظه ای بوده است که حضرتش تقاضای کاغذ و قلمی می کند تا بنویسد، تا گمراه نشوند .. اما او را به از دست رفتن مشاعر - نعوذبالله - متهم میکند .. اللهم العن الثانی .. خواهر شاید یادش نیاید .. آخر خیلی کوچک بوده .. شاید زجرآورتر از آن نگاه به چهره برافروخته ی مادر است .. که انگار عنقریب است که قالب تهی کند .. شاید هم چهره پدر .. از همان موقع غم غربت را در چهره ی پدر دیده بودند .. بد دردی است .. روزهای با مادر را هیچکدام توان بازگو کردن ندارند .. چون آخرش را نمی خواهند یادآوری کنند بهم .. فقط در ذهن خود مرور می کنند .. ذهن همدیگر را می خوانند! پدر .. پدر .. پدر .. چه روزهایی بود .. روزهای بی مادر .. ولی پدر بود .. پدر هم رفت .. چقدر آن شب اصرار کرده بود که به مسجد نرود .. .. خواهر دلش قرص است که با وجود شهید شد

رامین ناسوتی

سلام دوست عزیز اگر دقت می کردید بنده زیر پوسترها توضیح داده ام که کدام چاپ شده و کدام چاپ نشده! به هر حال از نظرتون و حضور سبزتون در وبلاگم کمال تشکر را دارم .

نیره

این پست خیلی کلاسش بالاست ... بهتره من چیزی ننویسم

زهرا

سلام فاطمه جووووونم[بغل] . . باور کن هستم ...باور کن! اگه شما ها هم سراغ آدمو نگیرید اینجا...دیگه کی سراغ منو بگیره![لبخند] . . اگه باور نداری که هستم، بیا ببین... در پناه حق.............................................همراز[گل]

سعید

سلام ... این همه کتاب نخوانده ؟! ... هر جند من هم حال و روز خوشی در این زمینه ندارم ... خوشحالم که همشهری هایی چنین فرهیخته دارم ... سبز باشید.

...

تا حالا شده کتابی رو خونده باشید که کس دیگه ورقش می زنه؟ تا حالا شده کسی نشونه لای کتابتونو جابجا کرده باشه و شما یهو لای شماره های صفحات گم شده باشید؟ تا حالا شده کتابی خونده باشید که تهش نوشته باشه این داستان ادامه ندارد؟ تا حالا لای نوشته های کتابی غرق شدین؟ تا حالا شده کتابی رو خونده باشید که تنها چیزی که ازش فهمیدید و به یادتون مونده بسم الله اولش باشه؟ تا حالا شده کسی کتابتونو پاره کنه؟ تا حالا شده برای یه کتاب گریه کنین نه برای نوشته هاش؟ تا حالا . . .

سمانه

[گل]

عمو عباس

یه کتاب هست که خیلی ها نخوندیم . سخته . بهش نگاه نمیکنیم . ازش فرار میکنیم . یه جورایی بی خیالشیم.اصلا به روی خودمون نمی آوریم که هست . میدونید که ! راستی اسمش چی بود؟