شبانه

 «یا لطیف» 

پهلو به پهلو می‌شوم، خوابم نمی‌برد. توی دلم، تو را نقش می‌زنم، تو را خیال می‌کنم، تو را قلم می‌زنم، می‌خواهم تو را بنویسم، نمی‌شود! واژه ندارم، خوبی‌های تو را نمی‌شود کلمه کرد. نگاهت را، لبخندت را، آهنگ صدایت را چطور می‌توان نوشت؟ بعضی ماجراها هست که سینه به سینه روایت می‌شود. حرف‌ها دارم که باید لب به لب بگویم با تو... هستی و نیستی... زل می‌زنم به دیوار رو به رو، آهسته و آرام می‌خوانم:

مولای یا مولای انت الغنی و أنا الفقیر و هل یرحم الفقیر الا الغنی

.

.

.

حالا تو هی بگو عاشق بهانه نمی‌گیرد... نمی‌گیرم! ولی هر شب، هزار بار بی تو، توهم ِ روزی ساعتی صد تا لبالب با هم از آن جام‌های شکّرریز که می‌گیرم! 

به قول پیر باده‌ فروش: «لیس بالمجنون و المجنونة حرجا»

.

.

.

تا سحر تمنایت کردم، آن‌قدر که از بی‌قراری تنم خسته شد و خوابم گرفت. چراغ روشن مانده بود، نور اذیتم می‌کرد. نمی‌توانستم بلند شوم. دستم را دراز کردم، مثنوی پای تخت را برداشتم و باز کردم و روی صورتم گذاشتم. دو سه ساعتی که در خواب و بیداری می‌گذشت، تصاویر رقصان تو هی می‌آمد و می‌رفت. زیر سنگینی کتاب، با هر نفس، بوی تو مشامم را پر می‌کرد... صبح که مثنوی را برداشتم دیدم این نوشته را روی صورتم گذاشته بودم:

جذب معشوق، عاشق را من حیث لایعلمه العاشق و لایرجوه و لایخطر بباله و لا یظهر من ذلک الجذب اثر فی العاشق الا الخوف الممزوج بالیاس مع الدوام الطلب!*

 چه خوبست که تو نزدیکی...   

*جذب معشوق، عاشق را به گونه‌ای که عاشق آن را نداند و به آن امید نداشته باشد و به ذهن‌ش هم خطور نکند و از این جذب اثری در عاشق ظاهر نمی‌شود مگر ترس آمیخته با یأس همراه با دوام طلب!

 

/ 31 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سونا

سلام مهربونم ممنون از پيام زيبات ... بايد حدس می زدم که سر منشاء این نوشته های بی نظير يه تفکر فلسفی باشه ... شماره ات رو ياددداشت کردم و در اولين فرصتی که پيش بياد خيلی خيلی دوست دارم که يا صدات رو بشنوم و يا ببينمت ولی متاسفانه پنج شش روزی هستش که خیلی درگير اساس کشی به خونه جدیدمون هستیم و ... چون دوست دارم با خيال راحت ببینمتون یکی شما و یکی الهام جز کسانی هستید که واقعا در اولین فرصتی که بتونم دوست دارم که ببینمشون... باز ممنون از دادن شماره و وقتی که اختصاص می دی ...[گل][گل][گل]

هادی وحیدی

بردی از یادم دادی بر بادم با یادت شادم از غم ازاد نیستم... حسی که در نثر دارید همیشه برایم رشک بر انگیز است. به روزم ومنتظر نظر[گل][گل][گل]

بیت النور ..

بسم الله مي گويند .. جایي در مير .. ميدان مير .. در بيتي با مسماي نور .. «بيت النور» .. دوسه روزي .. نوري، نور را عبادت کرده است .. . خانمي يکپارچه نور .. نورش ليس کمثله نور .. مثل همان نور .. عين همان نور .. در انتظار ديدار نور .. دوسه روزي .. «قم» را نورباران کرده است .. . انتظار ديدار نور .. يا عزم ديدار نور .. شايد بسان اين زمان .. گناهي نابخشودني بوده .. پس عزم کردند .. خاموشي نور را .. . خيال کردند .. خاموشي نور را .. مرگ ستاره را .. زهي خيال باطل .. چه .. ستاره اي که نورش را از لايزال بگيرد .. با مرگش عالمگير مي کند نورش را .. . «قـــــــم» را بسان سياهچاله اي در نظر گرفتند .. مدفن ستاره! .. اما .. قرنها مي گذرد .. و «ستاره» .. همچنان «نور»ش، علي «نور» است .. . به ستاره ي ما مي گويند: «کريمه» .. چون «ستاره»پرور است .. مي گويند: «شفيعه» چون .. «کريمه» است .. . .. وامروز تمام «قــــــم» ... «بيت النور» .. شده است .. . اللهم اني اسئلک ان تختم لي بالسعادة فلا تسلب من

برزویه بیگلری

به نام خدا سلام . از خدا جوییم توفیق ادب بی ادب محروم ماند از لطف رب من راسا از شما به خاطر حالت شرم آور انجمن ادبی دیروز عذر میخواهم . واقعا سردر گمم که ادبیات موقر ایران که با سرداری حافظ و سعدی رشد کرده بود به کدام قهقرا سقوط می کند . من که هیچ آینده ای را برای ادبیات امروز ایران نمی بینم . به هر حال . دیروز که قسمت نشد از حضور شما فیض ببرم . امیدوارم که باز فرصتی دست دهد . با احترام . برزویه بیگلری گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم ....

برزویه بیگلری

به نام خدا سلام . از خدا جوییم توفیق ادب بی ادب محروم ماند از لطف رب من راسا از شما به خاطر حالت شرم آور انجمن ادبی دیروز عذر میخواهم . واقعا سردر گمم که ادبیات موقر ایران که با سرداری حافظ و سعدی رشد کرده بود به کدام قهقرا سقوط می کند . من که هیچ آینده ای را برای ادبیات امروز ایران نمی بینم . به هر حال . دیروز که قسمت نشد از حضور شما فیض ببرم . امیدوارم که باز فرصتی دست دهد . با احترام . برزویه بیگلری گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم ....

امیدرضا بهرامیان

هوالاول سلام و عرض ارادت چه خوشحال شدیم وقتی شمارا _یک نفس_در انجمن ادبی دیدیم(هرچند من به سختی نشسته بودم اما چه باک که_ ان مع العسر یسرا_) به هر روی: گاه گاهی بگذر در صف دلسوختگان/تا ثناییت بگویند و دعایی بدمند هرچند شاید مشغله ها مانع شوند و شاید اصلا با فضای حاکم بر انجمن زلفی گره نزنید. شاید حکایت چون منی حکایت گنجشک سعدی باشد که فرمود: گنجشک بین که صحبت شاهینش آرزوست/ بی چاره در هلاک تن خویشتن،عجول هوالآخر

تقی دژاکام

سوسو بزن امشب كه به فردا برسانيم چشمي بدوان تا به تماشا برسانيم آرامش خاكستري پنجره ها را فردا به بنفشابي غوغا برسانيم اي وسوسه كال ! فراسو خبري هست بشتاب ! بيا تا خودمان را برسانيم با باد غريبي كه رها مي وزد امشب خود را به همان روز مبادا برسانيم چندان همه ديروز ؟ چرا اينهمه امروز ؟ دستي به فراواني فردا برسانيم يك جرعه جنون كاش ، كه بيتابي خود را يك شب به "ندانيم كجاها" برسانيم انگار در اين فاصله ، موج از نفس افتاد بايد عطش تازه به دريا برسانيم در زرورق شعر ، بپيچان دل خود را بر دار كه تا آن سر دنيا برسانيم ... [گل]