اوقات خوش!

«یا لطیف»

 

خیلی سخاوت‌مند شده است... پاییز آشفته را آشفته‌تر کرده... شیداتر... حیران‌تر...

 

 

در تنهاترین لحظه‌ها... می‌آید لحظه‌ی کامل... انگار دستی نامرئی مرابر می‌دارد و می‌برد به دورترین جای جهان... می‌پرسد که کجا می‌خواهی باشی... از آن بالا نگاه می‌کنم... به همه‌ی آن چیزی که می‌شود دید و خواست... و آرامش می‌آید و شادمانی نهفته:"همین جا که هستم" چشمم را باز می‌کنم....سوز سردی می‌رود در تنم و من به خود می‌لرزم... زل‌ می‌زنم بهچمن‌های خیس... من هستم... به تمامی... و انتظاری که زمانی پیش ناگزیر و تلخ بود، برق می‌‌اندازد چشم‌هایم را، سبکبالم. همیشه فراموش می‌کنم که این همه تب... این همه تاب برای چیست. می‌پرستماما این لحظه‌ها را... وقتی ناگهان دلت می‌کوبد و هی فکر می‌کنی که بفهمی دلیل اینهمه شادی را. که ناگهان، مرموز و خواستنی و نرم، می‌رود زیر پوستت. درغیرمنتظره‌ترین زمان‌ها آمده است لحظه‌ی کامل!

باید ممنون دوستان خوبم باشم: نیره، سمیه، مریم و فائزه عزیزم. که دو سه روزی من را از من جدا کردند و به میهمانی باران و پاییز و جنگل بردند.

 ***

چقدر دوست داشتم دخترکی باشم رنگی رنگی... دخترکی که بلد بود از همه‌ی لحظه‌هایش لذت ببرد. بلد بود سنگ پرت کندتوی رودخانه، گاهی کمی سر به هوا راه برود، بدود حتی اگر قرار باشد زمین هم بخورد... شاید آنوقت، هر روز توی پیاده‌رو صدای سنتورپیرمردی دل من را هم می بُرد...
/ 26 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد

سلام.شکایت یک جانباز از علی کردان...

باده فروش

بانگ نوش شادخواران، بیییییییییییییش باد ! [لبخند]

نیره

فاطمه جان! من یه روایت دیگه از از مهمانی جنگل و باران نوشتم! برای من مهمانی از جنس مهمانی عروسکها بود! [ماچ]

فائزه سادات

بابا اگه میدونستم اونجا انقدر رنگی رتگیت میکنه هفته یبار تنها نمی رفتم که ...اقلا باهم می رفتیم بلکه ام یه خورده رنگ به سر و روی ما می پاشیدی

عطیه

خواهران ِ قریب ! :) کودکانه های شیرین ! توی این روزهای بی حالی ِ من پستی بود از ته ِ دل که چسبید ! ممنون

هادی وحیدی

خوش به حالتان.[گل] این روزهایه یاد گذشته هایم و اشتبا هاتی که مرتکب شده ام.کاش می شد به 20سال پیش برگردم...تنها استاد روزبه گفته اند اگر دوباره به دنیا می آمدند گام به گام همان راهی که طی کرده اند را طی می کردند.

هبوط

من که کلا اعلام برائت میکنم[سبز]

رهامانده

سایه بازی از قشنگترین هاس با همون لذت پرتاب سنگ تو آب طبیعت به زندگیمون بد جور ضربان میده کاش می شد هر روز تو راه خونه به جای راه رفتن تو خیابونای کثیف می خوابیدیم رو دشت سبز و تا خونه غلت می زدیم... [بغل]