روزمره‌گی‌...

«یا لطیف»

 

به مفهوم کامل هایدگری being_in_the_world شده‌ام. تقریبا همان اوضاع آرامی که همیشه دلم خواسته. بعد از عمری زنده‌گی به سنت دکارتی، چهار صبح خوابیدن و دم ظهر از رخت‌خواب بیرون آمدن رو به سوی کانت آورده‌ام و دوازده می‌خوابم و سحر بیدارم. درس می‌خوانم گاهی زیاد حتی. می‌روم خانه طاهره و گاهی بی‌وقفه تمام روز را می‌خوانیم. همان طور که مدت‌ها برای‌مان آرزو بود. حالا شده عین واقعیت. توی کلمه‌ها غرق می‌شویم. واژه واژه بی‌تاب می‌شویم. با یک لمعه مشرقیه مست می‌کنیم. آن‌قدر که فضای اتاق تنگ می‌شود برای‌مان. چه خوب که خانه‌اش حیاط دارد و  حیاطش از هیچ سمتی دید ندارد. بی دل‌واپسی سرم را می‌گیرم رو به آسمان و دست‌هایم را در افق زمین باز می‌کنم هی برای خودم چرخ می‌زنم... بعضی روزها هم روزهای کاری‌ام می‌شود و کار می‌کنم و کار می‌کنم و کار می‌کنم. چیزهایی هم هست، مثلا گاهی که کتابی می‌خرم مثل همین دوتای آخری، مجموعه مقالات هرمنوتیک از گادامر و فوکو و ریکور و درایفوس و ... یا نامه‌های جلال و سیمین، آن‌قدر می‌چسبد و آن‌قدر همه چیز را عوض می‌کند که انگار معجزه باشد. مثلا همین قدم‌زدن‌های گاه به گاه، گردش‌های هفته‌ای دوبار، تلفنی حرف زدن‌های کوتاه و بلند با کسانی که نزدیک‌اند، اس‌ام‌اس‌هایی که تا مرز دیوانگی‌ می‌بردم. همین دل‌خوشی‌ها و امیدواری‌ها، همین تعریف‌ها و تمجیدهایی که بی‌هیچ خجالتی می‌گویم دوست‌شان دارم، همین تابلوی معرقی که با فائزه داریم طرحش را می‌کشیم، آشپزی‌‌های گاه به گاه‌ام، یک کوچولوی چند ماهه که دلم را برده‌است و هر روز عکسش را نگاه می‌کنم، حتا خرید کردن. همه چیز، یک آرامش و خوشی دارد که نمی‌دانم کاذب است یا حقیقی. اما یک‌چیزی که نه می‌دانم چیست و نه می‌دانم کجاست، سرجای خودش نیست. اهمیتی ندارد. برای همین‌ها که دارم از خدا ممنونم.

دل‌تنگ می‌شوم گاهی، یا به شدت غمگین، نا‌امید اما نه. خودم را می‌کشم بیرون و توی همان سیاهی‌ها با یک شمع روشن تاتی تاتی می‌کنم. راستش عاشق روزمره‌گی‌هایم هستم. تکراری می‌شوند اما می‌توانم هزار رنگ بزنم‌شان...

/ 24 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امین

خلیی‌هایش را نفهمیدم. خیلی‌هایش هم آره. ولی همه‌‌اش را فهمیدم. قشنگ.

نازنین یار

چکه چکه ... خیلی ریز و بی مقدار ... به اندازه ای که کسی نبیندشان ... از لحظه هایم که می روند ... بی رضایت ... دلم گرفت فاطمه! ... و خیلی غمگینم ... ناامید اما نه !

ارمان

بسم الله http://www.adlroom.com/vdce.v8zbjh8xz9bij.html هشدار دانشجویان نسبت به جمع آوری محصولات نستله از فروشگاه های آستان قدس رضوی

حمید

به کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي. به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي. به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت. به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر. به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست

بهنام

سلام چیزی هست که شما و دیگران رو دربند میکنه ولی شما در آغوش این بند میدوید ! آنان که باهوش ترند از اینکه بندی هست عذاب میکشند ... اما آنچنان فریبکار است آن بند که ستایش میشود ! .... هرچه از این شاخه به آن شاخه روید کارا نیست چرا که بر درختی نشسته اید که ریشه در فریب دارد .

امین

توصیه می کنم حتی اگر خوانده اید دوباره: مزدی در تبعید ابدی نادر ابراهیمی

...

عجب!

ستاره

سلام من تازه اومدم تو این دنیای مجازی البته بعد از یه مدت وقفه . خیلی خوبه روحیه ات عزیزم خوشم میاد از اینکه از روزمرگی هم لذت میبری این یعنی دید مثبت آدم میتونه تو زندان هم باشه ولی اززندگی لذت ببره وبعد مثبت قضیه رو ببینه وبه خاطر همه نعمتهایی که داره خدارو شکر کنه متاسفانه بعضیها در اوج خوشبختی (که البته خودشون نمیفهمند) احساس بدبختی میکنن ولگد میزنن به بخت خودشونو یکدفعه همه چیز و خراب میکنن به امید شرایط بهتر ولی حتما بدتر میشه[سوال]به منم سربزن خوشحال میشم.

سوسن جعفری

هنوز توی همان حال و هوایید بانو؟ دیده‌اید هوا چه لطیف شده است و دنیا چه قشنگ و آسمان چه روشن؟