یک سالگی یک رویا

«یا لطیف»

 

مهر ماه است... با آن بوی عجیب... رنگ روشن آفتاب و باد که می‌وزد... من بیدار می‌نشینم...  به مرور خاطره‌های کهنه‌ام معتاد شده‌ام... نگاه می‌کنم به روزهایی که گذشت، صداها، نفس‌ها، بوها... با زمزمه‌های خفیف در فضای بالای سرم می‌چرخند و می‌چرخند و می‌چرخند... ولوله می‌اندازند در تمام وجودم، وقتی در بازتابشان به تو نگاه می‌کنم و انعکاس هیچ تصویری را بر مردمک چشم‌هایت نمی‌بینم جز من!

 

+

 

عجب نسیمی است... عجب ماهی...دنیای کوچکم را دوست دارم... دلخوشی‌های کوچکم را...این کتاب‌ها، این عروسک‌های ردیف‌شده کنار هم که چیده‌امشان طبقه‌ی بالای کتابخانه‌ام، این آهنگ قدیمی، خواندن اولین دفتری که آن روزها نوشتم برایت، همین لبخند مردانه‌ات... لذت‌های بزرگم... تار علیزاده... شور هیجان امشبم که هنوز دلم را می‌لرزاند... پنهان چو دل... رمز عشق... غوغای عشقبازان... همه‌شان می‌توانند من را از روزمرّگی خلاص کنند. چه زیبا شاد می‌شوم.دلم دیگر هیچ نمی‌خواهد جز یک لیوان بهار نارنج... وقتی بادهای پاییزی می‌پیچد لابه لای چادرم...

 

+

 

مهر ماهی دیگر باز گشته است... یک مهر ماهی که می‌توان عشق را فریاد زد... یک مهر ماهی که می‌توان بازوی چپ تو را آنجا که انحنا دارد، گرفت... و در خیابان های تاریک و نمزده این شهر بی‌دغدغه قدم زد... یک مهر ماهی که باید رها شد... از هر چه تعلق است... یک مهر ماهی که باید دل سپرد به نسیم خنکی که نوازش می‌کند گونه‌هایت را... جوری که آفتاب هنوز داغ نفهمد! مهر ماهی دیگر بازگشته... یک سال است که ما با همیم!

 

/ 0 نظر / 7 بازدید